آغوش من فقط به اندازه تو جا دارد ...
این تمام لذت من است ...
وقتی با اصرار مرا می خوانی ...
وقتی با چشم های بسته گرمای نفسهایت را احساس می کنم ...
این روزها شب هایم از روزها روشن تر است ...
تو تمام انتظار هر روز منی
تا به تو برسم ...
من این انتظار عاشقانه را می پرستم ...
تمام روز انتظار تا تو بیایی ...
آغوش من فقط اندازه تو جا دارد ...
اگر خوب گوش کنی
این ضربان های تند و پی در پی قلبم را می شنوی
تو را فریاد می زنند ...
قانعم به یادت…
پس یادت را از من نگیر که یادت مهربانترین تصویر دنیاست……

ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﺨﻨﺪ
ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯼ ...ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺖ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ، ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻫﻢ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !
مرد از زن تنها تره!
مرد لاک به ناخوناش نمیزنه که هر وقت دلش یه جوری شد، دستشو
باز کنه و ناخوناشو نگاه کنه و ته دلش از خودش خوشش بیاد!
مرد موهاش بلند نیست که توی بی کسی کوتاهش کنه و اینجوری لج کنه با همه دنیا!
مرد نمیتونه وقتی دلش گرفت زنگ بزنه به دوستش و گریه کنه و خالی بشه!
مرد حتی دردهاشو اشک که نهف یه اخم خشن میکنه و میچسبونه به پیشونیش!
یه وقتایی ، یه جاهایی ،به یه کسایی باید گفت:
"میم... مثل مرد"
ساعت دو نصفه شب یکی اول زنگ زد بعد اس ام اس داد

زندگی ترسـ ـ ــه
زندگی درده
ولــی...
با تو بهشـ ــتـه

سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم
قصه ی غم انگیزیست ؛
دیدن مردی که به اندازه کافی برای خودش درآمد کسب کرده ولی ،
برای وارث، خودش رو به آب نه ؛ به آتش میزنه ...
آخرتی رو به دنیایی میفروشه،
آبی رو به آتشی ...
خــوب گوشاتو وا ڪُن بِِبین چی میگَم :
میگَم و میخَندم اما لــــــاس نِمیزَنـَـــم ...
مُودَبانه وَ با لَحن خوب جوابِتو میدَم اَما تیڪ نِمیخورَم ...
گَرم وُ صَمیمی هَستَم اَما هــــَـــرزه نیستَم ...
تَنهام ...
ساکِتم ...
هیچی نیستَم ...
حتی اونقَدري نيستَم کِه عاشـِـــــــــــــــقَم بِشی ...!
وَلي اين وَ بِِدونِ كِه مَن يِِه پسر سادِه سادِه م
شکسپیر می گه : فراموش کن چیزی رو که نمی تونی بدست بیاری ، و بدست بیار چیزی رو که نمی تونی فراموشش کنی .
خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...
خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد...
خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...
خیانت می تواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد ...
مادرم برایم افسانه می گفت ...
پر از شیدایی زمانه؛ لبریز از افسونگری جانانه
و من غافل از گذر عمر؛ در کنار جویبار زمانه؛ تنها سراپا گوش بودم.
روزگار همچنان می نوشت و من شدم افسانه ...
من در خیال خود رود خروشان بودم و جوانیم سنگ های صیغلی خفته در بستر روزگار ...
اما من تنها افسانه ای از آن روزها و رودها بودم ...
با خاطراتی خیس که دیگر با چشم جان هم خوانده نمی شدند .
من همان روزها هم افسانه ای کهنه بودم که بارها و بارها در گذشته های دور نوشته و فراموش شده بودم و غافل در تکراری جدید؛ از بوی ماندگی آن؛ سرمست می شدم و خیره در چشمان معصوم کودکم برایش افسانه می گفتم :
افسانه قدیمی زندگی را ...