
سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم
دلم لک زده .. !!

مرا خواهد كشت؛
بیا و قدری از مرهمِ تنــت،
بر روی زخمِ لبانم بگذار...

برگرد....
و دنیای مرا غافلگیر کن!
من برای برگشتنت...
با خدا هم شرط بستم!
آهــی عجیــب می کشــم امــشب بـه یادتو
خـود را صلیــب می کشــم امــشب بـه یاد تـــــو
نعنــاع و پرتغــال که هیچ اسـت رفـیـــــــــق
دارم دو ســـیب می کشــم امشب به یاد تـــــو
بـــﮧ درک !
هنــوز هم بهـــتریــن هـا وجـــود دارنـــ
دنــبال ڪسی خواهــــم رفــت ڪــــﮧ مــرا
بـــﮧ خاطـــر خــودم بــخواهـد
نـه زاپــاسی برای بازیـچـه بودن

عاشقی می کنم!
لـــــج می کنم!
بد اخلاق می شوم!
دست خودم نیست!
ساعت و زمان هم ندارد!
تــــــــو که نباشی
زندگی به کام من تلخ است ....
قصه ی غم انگیزیست ؛
دیدن مردی که به اندازه کافی برای خودش درآمد کسب کرده ولی ،
برای وارث، خودش رو به آب نه ؛ به آتش میزنه ...
آخرتی رو به دنیایی میفروشه،
آبی رو به آتشی ...
یه سؤال از دخترا؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چرا شما دخترا نميتونيد وقتي يه پسر خوشگل از بغلتون رد ميشه بگيد جوووون داماد بابام ميشي؟؟؟

خــوب گوشاتو وا ڪُن بِِبین چی میگَم :
میگَم و میخَندم اما لــــــاس نِمیزَنـَـــم ...
مُودَبانه وَ با لَحن خوب جوابِتو میدَم اَما تیڪ نِمیخورَم ...
گَرم وُ صَمیمی هَستَم اَما هــــَـــرزه نیستَم ...
تَنهام ...
ساکِتم ...
هیچی نیستَم ...
حتی اونقَدري نيستَم کِه عاشـِـــــــــــــــقَم بِشی ...!
وَلي اين وَ بِِدونِ كِه مَن يِِه پسر سادِه سادِه م
ــــاخـــتــم تـــا دلـــــــخــــوشـــت کـــنـــم !!!
بـــدان کـــه بـــرگ بـــــرنــــده ات ســـادگـــیـــم نــــــبـــود !
دلــــــــــــــــــــــــــــــم بــــــــــــــــــــود لعنتــــــــــــــــــــــــــــــــــی !

و بحران نوشیدن چای بی تو در این خانه
مهمترین بحران خاورمیانه است و
این احمق ها هنوز سر نفت میجنگند
شکسپیر می گه : فراموش کن چیزی رو که نمی تونی بدست بیاری ، و بدست بیار چیزی رو که نمی تونی فراموشش کنی .
خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...
خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد...
خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...
خیانت می تواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد ...
خوب یادم هست از بهشت که آمدم
تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم...
اما زمین تیره بود و سخت.
دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش،
و من هر روز ذره ذره سخت تر شدم،
من سنگ شدم!
دیگر نور از من نمی گذرد،
حالا تنها یادگاری ام از بهشت، اشک است.
نمی بارم چون می ترسم بعد از آن ، سنگ ریزه ببارم.
من خدا را دارم، کوله بارم بر دوش
سفری می باید، سفری بی همراه
گم شدن تا ته تنهایی محض
سازکم با من گفت:
هر کجا لرزیدی، از سفر ترسیدی
تو بگو از ته دل من خدا را دارم
من و سازم چندیست که فقط با اوییم
زندگی شاید همین باشد،
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی
که تو دنیا را، جز برای او و جز با او نمی خواهی ......
من گمانم زندگی باید همین باشد!!!
م. امید

انتظار...
خیابانی دراز...
کشیده شده تا نهایت طاقت من...
از کدام سو خواهی آمد؟؟؟
و مرا خواهی برد از سر چهار راه های غصه ...
در میان پیشامد های ناچیز و جنایاتی که تکرار می کنند خود را در پنهان بی آنکه آب از آب تکان بخورد...
دلم برای خیابان می سوزد...
می دانم...
نمی آیی !!!

پدر و مادر می ترسیدند ساکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها ساکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !
مادرم برایم افسانه می گفت ...
پر از شیدایی زمانه؛ لبریز از افسونگری جانانه
و من غافل از گذر عمر؛ در کنار جویبار زمانه؛ تنها سراپا گوش بودم.
روزگار همچنان می نوشت و من شدم افسانه ...
من در خیال خود رود خروشان بودم و جوانیم سنگ های صیغلی خفته در بستر روزگار ...
اما من تنها افسانه ای از آن روزها و رودها بودم ...
با خاطراتی خیس که دیگر با چشم جان هم خوانده نمی شدند .
من همان روزها هم افسانه ای کهنه بودم که بارها و بارها در گذشته های دور نوشته و فراموش شده بودم و غافل در تکراری جدید؛ از بوی ماندگی آن؛ سرمست می شدم و خیره در چشمان معصوم کودکم برایش افسانه می گفتم :
افسانه قدیمی زندگی را ...